21.سرگرمی


ماجرای تخفیف گرفتن دختر بدحجاب
هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.می گفتːتو خرید بلد نیستی!یه بار با من بیا برات یه تخفیف حسابی می گیرم.
آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید.نیم ساعت بعد ,پس از فروش حیا و نجابتش توانست مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!
استشمام رایحه تو لیاقت می خواهد
نگاه های هرزه مانند علف هرز جلوی رشد گل وجودت را می گیرند!



نشانم ده صراط روشنم را / خودم را، باورم را، بودنم را
خداوندا من از نسل خلیلم / به قربانگاه می آرم «منم» را
***
عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد
عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است
در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کردیم
قربانى کنیم تا سبکبال شویم.
قربان، عید سر سپردگی و بندگی مبارک![]()

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ
شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که
ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .
گروهی از قزاق های روس ، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان
پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست
فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس
زنان و التماس کنان فریاد زد : ” خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم
دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟ ”
پوست فروش پاسخ داد” عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید .” و
ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله
قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : “ او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد
این مغازه شد . “ علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند
ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند . مدتی بعد ناپلئون از
زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : ” باید ببخشید که از مرد بزرگی
چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با
اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ”
ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : ” با چه جراتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی ؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید ، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید . خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . ”
سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم
های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و
تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش
زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و
با خونسردی گفت : ” آماده ….. هدف …..
با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت ، احساس
عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر
شد . سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد … ناگهان
چشم بند او باز شد . او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ،
در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می
نگریست .
سپس ناپلئون به آرامی گفت :
“ حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟

زهر ستم زد شرر به پیکر اطهرش
تو آگهی ای خدا، چه آمده بر سرش
به گوش اهل ولا می رسد این زمزمه
ز کینه پرپر شده دست گل فاطمه
شهادت غریبانه ی امام مسموم باقر مظلوم (ع) بر شما تسلیت باد.
گاهی وقتا حقیقت از اون چیزی که به نظر میاد خیلی داغونتره...


سازمان پارکها و فضای سبز شهر تهران پنجمین نمایشگاه فصلی گل و گیاه و جشنواره گلهای پاییزی را از تاریخ 22 لغایت 26 مهر ماه سال جاری در محل دایمی نمایشگاههای تخصصی شهرداری تهران برگزار مینماید،
تا از یک سو بسترهای مناسب و مطلوبتری را جهت ایجاد پیوند بین مجموعه تولیدکنندگان، مصرفکنندگان و علاقمندان به گل و گیاه و ارتقاء سطح دانش و آگاهی شهروندان و آشنایی آنها با این ظرفیتها فراهم نماید و از سوی دیگر فرصتی برای عرضه مستقیم اقلام گیاهی به شهروندان محترم را بوجود آورد.
این
نمایشگاه با حضور کلیه نهادها و مؤسسات داخلی فعال در عرصه تولید و پرورش
گونههای مختلف گیاهی اعم از گل و گیاهان زینتی، شاخه بریده، آپارتمانی و
فضای باز، بذر، نهال، پیاز، نشاء و صنایع و تولیدات وابسته در فضای
سرپوشیده و فضای باز برگزار میشود.
لازم به ذکر است در این دوره از نمایشگاه صرفاً در آخرین روز نمایشگاه غرفه داران می توانند اقدام به فروش محصولات نمایشی خود نمایند.
در میان کل مردان ز ابتدا تا انتها
در مقام همسری، زیبنده ی زهرا علی ست
...
سالروز پاکترین، زلالترین، شادترین و مقدس ترین پیوند هستی مبارکباد.


مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت
آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت
می خواست که فریاد کند تشنه لبم
از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت
شهادت مظلومانه جوانترین شمع هدایت و نهمین بحر کرامت، تسلیت و تعزیت.
قهوه مبادا
با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...
بسمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند... و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارششان را حساب کردند، و دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی...
آدمهای دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...
همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای آفتابی و منظرهی زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم،
مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟
خیلی ساده ست! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند...
سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای جهان سرایت کرد...
بعضی جاها هست که شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،
بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...
سلام!
احتمالا این عکس رو چند روز اخیر تو بیشتر سایت ها دیدید در شرح عکس نوشتن که تماشاگران کره ای بازی استقلال-اف سی سئول در حال جمع کردن زباله هاشون بعد از بازی. ولی یکم به عکس که دقت میکنید اکثر افراد عکس چهرشون به کره ای ها نمیخوره و بنطر هم وطن میان!!!


امیدوارم هر جور شده آقای ا.ع.م بیاد و این معذرت خواهی من را بخواند، آقای م من به خاطر سوتفاهمی که پیش آمده(نویسنده وبلاگ دونفری) از شما معذرت میخواهم.
و در مورد نویسنده وبلاگ دونفری(وبلاگ پشتیبان) به شما دوست عزیزم س.م.ا میگویم که خیالتان تخت و حالتان خوش و خرم باشد که هویت شما هنوز ناشناس است.
مدریت cheri.ir به تاریخ 1392/07/11